من نیازم تو رو هر روز دیدنه
سال هشتم - شماره دویست و هجدهم - ایرانیان در قیامت

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما ایرانی ها اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟

گفت: می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود ما بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله بازش گردانیم!

سلام خدمت دوستان گلم.ببخشید که چند وقت نبودم و نتونستم بیام پیشتون.اما دوباره برگشتم...فعلا با اجازه.

رندان پیامش داده اند()        link        چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ - آوای سکوت
سال هفتم-شماره دویست و هفدهم-داستانی عبرت آموز

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. در زمان های قدیم  بازرگانی بود که خیلی اسم و رسم داشت . همه اونو به نیکی و خوشنامی می شناختند . اهل خونه اش هم از بازرگان راضی بودن و در کنارش احساس خوشبختی می کردن .

یه روز زن بازرگان گفت : حاجی منو هم با خودت ببر به مسافرتی که در پیش داری . بازرگان پس از تدبر و تفکر قبول کرد و زنشو با خود همراه کرد .

بعد چند روز راه رفتن ، یه روز که مشغول رفتن بودن یک دسته راهزن بی ایمان بهشون حمله کردن  . بازرگان به اونا گفت هرچی مال و منال دارم مال شما ، اما منو زنمو ول کنید بگذارید بریم . سر دسته راهزنها که آدم هوسبازی بود گفت به یه شرط شمارو آزاد میکنیم .

بازرگان گفت چه شرطی !؟راهزن گفت به شرط اینکه زنت واسمون برقصه و ما رو سر کیف بیاره! بازرگان ناراحت شد و از خشم سر به زیر انداخت و به فکر فرو رفت. زنش گفت حاجی ، عیبی نداره من حاضرم ، اگه تو اجازه بدی برای دفع شر این حرامی ها براشون می رقصم و بعد آزاد میشیم و  میریم. اینطوری لااقل جونمون حفظ میشه.

بازرگان یه خورده فکر کرد و بالاخره قبول کرد . ساز و آوازی به راه افتاد و زن شروع به رقصیدن کرد .حالا نرقص و کی برقص! کارش که تموم شد سر دسته راهزن ها بهشون اجازه داد که برن .

توی راه بازرگان با زنش حرف نمیزد و اصلا توجهی بهش نمی کرد . زن متوجه شده که بازرگان از قضیه ی رقص ناراحته . به شوهرش گفت : حاجی به خدا اگه تو اجازه نمی دادی من اصلا برای اینا نمی رقصیدم . به خدا مجبور بودم خودت که دیدی !؟

بارزگان لب به سخن گشود و گفت : آره ، دیدم مجبور بودی و برای دفع شر این حرامی ها ، از سر اجبار من خودم اجازه دادم که برقصی اما تو هم دیگه نباید خوش رقصی میکردی و قر و قمیش میومدی .

تبصره : این مطلب به هیچ عنوان رنگ و بوی سیاسی نخواهد داشت ، البته خواصی که شامه شان قوی است مخیر به درک به عقول خویش اند!

رندان پیامش داده اند()        link        شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩ - آوای سکوت
سال هفتم - شماهر دویست و شانزدهم - تفسیری کوتاه و غیر حرفه ای از " می "

می خور که حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

حافظ نماد انسان های عاشق و پاکی است که در زندگیشان خطایی مرتکب نشده اند و همواره در حدود شرع و کلام خدا حرکت کرده اند . اینان قدمی کج ننهاده اند یا حداقل تعبیر جماعت از اینان خوبی و صداقت است . مصداقشان همان اشرف مخلوقات است . اینان الزاما حافظ قرآن نیستند هرچند که از بر خواندن قرآن خدا در چهارده روایت هم از این جماعت دیده شده است .

مفتی سمبل آنهایی که به اصطلاح " جانماز آب میکشند " اینها از دین ذهنیتی خشک و خشن را به مردم معرفی می کنند و همواره سعی در تنبیه گناهکاران دارند . از دید و منظر این افراد خداوند ، العیاذ بالله ، با ترکه چوبی در دست منتظر است پایت را در آن دنیا بگذاری تا کتک مفصلی را حواله ات کند . اینها همواره دلشان می خواهد مردم گریه کنند و استغفار و اگر کسی زبانش لال شود و بگوید دین کمی آزادی هم دارد بگویند او کافر شده است و مستحق مرگ . اینان همانانی هستند که فرزندانشان هم از رفتارشان به ستوه آمده اند  و در خفا آرزوی مرگ برای پدرانشان دارند .

دختران را همه در جنگ و جدل با مادر

پسران را همه بدخواه پدر می بینم

این پسران فرزندان همین مفتی های خشک و سختگیر و مقدس مآب هستند .

محتسب نشانه ی  انسان های زورگو و خشن و بی رحم است . آنها که به سکه ای در دست کودکی یتیم رحم نکرده و از  روا داشتن ظلم در حق پیرزنی بیمار کوتاهی نمی کنند . اینها در طول دوران منفور و مغضوب نزد خدا و خلقش بوده اند . اینها بارز ترین مثال برای ظلم و تعدی و جنایت بر علیه آحاد جامعه هستند . در تمام دوران در بی دینی و لاقیدی این جماعت فردی شک نداشته و ندارد . اینها در نزد حاکمان همچون بره ای متملق و دستمالچی و برای مردم گرگی خونخوار و درنده اند . محتسب در واقع اجرا کننده دستورات خشک و طاقت فرسای همان مفتی های کور باطن در جامعه است .

حال می خوردن از نظر هر سه دسته امری نکوهیده و ناپسند است و باید می خوار را به شدیدترین وجه مورد تنبیه قرار داد . منظور عمل می خوارگی نیست . بلکه می خوردن نماد کاری است که محبوب ترین و منفور ترین افراد جامعه آن را نفی می کنند در حالی که در خفا خود مشغول همین کارند .

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

می خوردن همان " کار دیگر " است .

در بیت اول توصیه شده است که شما عقل خود قاضی کن و به این قیل و قال های مزورانه توجه نکن . این سه دسته همگی ریا می کنند چون حرفشان با عملشان یکی نیست .

اول : این تفسیر کاملاً شخصی است و مطمئناً اهالی فن از دخالت های بیجا و غیر حرفه ای من به ستوه آمده اند اما چه کنیم که در این دیار عادتی است معهود که همگان در اموری که سر رشته ای از آن ندارند سرک بکشند . این سرک کشی را بر من ببخشید .

دوم : چند وقتی مشغول فعالیت های تحقیقاتی بودیم و فرصت بروز رسانی و از آن بالاتر  وبلاگ خوانی نداشتیم . حال برخی مرحمت نموده و متلکی نثار کردند ، برخی تهدید به حذف لینک کردند و برخی ابراز محبت نمودند . متلک که سخنی است از سر احساس و پاسخی ندارد جز سکوت . تهدید که برای من اهمیتی ندارد چون ... بگذریم . به نوبت خدمت همه دوستان رسیده و چای تلخی مهمان بلاگ با صفایشان خواهم بود .

و در پایان یک دعا ،

اللّهُمَّ اکْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ، وَ عَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ.

 

رندان پیامش داده اند()        link        دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩ - آوای سکوت
سال هفتم - شماره دویست و پانزدهم - ساخت و ساز آزاد شد

یکی تو کوچه ی قلب ما یه خونه ساخت ، تراکم و پارکینگ رو از دلداری قلبمون خرید . بعد یکی دو سال ، یه زلزله اومد و خونه فرو ریخت . بعد اون زلزله دلداری توی اون کوچه تابلوی ساخت و ساز ممنوع نصب کرد !

هفت سال از نصب تابلو میگذره و اخیراً یه نفر تونسته با زحمت فراوون دوباره پروانه ساخت توی اون کوچه رو از دلداری بگیره . طرف میگه میخواد مبحث نوزدهم رو مو به مو رعایت کنه اما اون کوچه توی طرح تفصیلی جدید ،٢ متر عقب نشینی داره .

تبصره اول : برخی اصطلاحات تخصصی در این متن وجود دارد که دانایان به فن از آن سر در می آورند .

تبصره دوم : اصطلاحات تخصصی الزاما مربوط به رشته تحصیلی نیست و کلاً دانایان در امر ساخت و ساز در دلها از آن سر در می آورند .

رندان پیامش داده اند()        link        دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩ - آوای سکوت
سال هفتم - شماره دویست و چهاردهم - مطرب

تفسیری کاملا شخصی و غیر حرفه ای از مطرب ، با الهام از اشعار شیخ اجل و حضرت مولانا .

گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند

طبیبان جملگی مخلوق را رنجور می خواهند

گمانم مرده شویان راضیند بر مردن مردم

بنازم مطربان ، کاین خلق را مسرور می خواهند

 

"گدا " نماد آدم های طماع ، چشم تنگ و بی خرد است که کوری فرزند خود را برای کسب مبلغ ناچیزی رضایت می دهند . اینجا منظور کوری ظاهری نیست . آنکه فرزند خویش را در قبال مقداری مواد مخدر می فروشد ، آنکه دخترش را مجبور به ازدواج ، با مردی که سن پدرش است ،  می نماید تا از این راه کسب درآمدی نموده باشد ، آنکه همسر خود را برای کسب درآمد وادار به خودفروشی می کند ، همه و همه در زمره ی گدایانی از این دست قرار می گیرند .

"طبیب " در اینجا سمبل آدم هایی هست که جز نوک بینی هیچ جا را نمی بینند . آنها که عزت خود را در ذلت دیگران می یابند آنهایی که از هر اقدامی برای آسیب رسانی به همنوع بهره می برند تا خود به منفعتی دست یابند . کسانی که علم دارند ولی از علم و دانش در جهت رفاه عمومی استفاده نمی کنند . مصداق امروزشان کسانی است که با تولید ویروس های جهش یافته بلایی به جان ملل می اندازند تا داروها و تولیدات خود را به فروش برسانند . عبارت " عالمان بی عمل " توصیف این نوع افراد است . البته طبیبان واقعی نه تنها اینگونه نیستند بلکه کاملاً در نقطه مقابل قرار دارند .

" مرده شوی" نماد کسانی است که مرگ مردم را می خواهند و این مرگ می تواند مرگ جسمانی یا روحانی باشد . آنهایی که فقط به فکر این هستند که از قبل مرگ و میر افراد به نان و نوایی برسند . آنها که کشوری را اشغال می کنند و ملتی را می کشند تا از سرمایه های آنان استفاده ای ببرند . تخریب شخصیت افراد تا حد  له کردن ، شخصیت هم از مرگ های روحانی به شمار می رود .

مطرب کیست ؟

در این شعر به صراحت می توان وسعت دید یک شاعر را درک کرد .

واقعا مطرب کیست؟! مطرب نمادی از انسان های آزاد اندیش است . آنهایی که منفعت عام را همواره ترجیح می دهند .

حکمت محض است گر لطف جهان آفرین

خاص کند بنده ای مصلحت عام را

یک انسان کامل . کسی که همواره به فکر شاد کردن مردم و زدودن غبار یاس و نا امیدی از دل آنهاست . مطرب می تواند یک گدا ، یک طبیب یا یک مرده شور باشد . به عبارتی مطرب همن کسی است که مولانا در وصفش فرموده است :

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست

بله . مطرب یک انسان واقعی است . یک انسان نمونه . یک اشرف مخلوقات . همانی که خداوند به خاطر خلقتش به خود آفرین گفت . موجودی که در این آشفته بازار به سختی یافت می شود و این کمبود محدود به مرز های جغرافیایی نیست .

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

به امید روزی که نماد واقعی انسان در جامعه ظهور کند .

اللهم عجل لولیک الفرج .

 

رندان پیامش داده اند()        link        پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ - آوای سکوت
سال هفتم - شماره دویست و سیزدهم - روز زن

در آغاز، آفریدگار جهان چون به خلقت زن رسید، دید مصالح سفت و سخت را در آفرینش مرد به کار برده و دیگر چیزی نمانده است. در کار خود واله گشت و پس از اندیشه بسیار چنین کرد :

گردی رخسار از ماه، تراش تن از پیچک، چسبندگی از پاپیتال، لرزش اندام از گیاه، نازکی از نی، شکوفایی از غنچه، سبکی از برگ، پیچ و تاب از خرطوم پیل، چشم از غزال، نیش نگاه از زنبور، شادی از نیزه نور خورشید، گریه از ابر، سبک سری از نسیم، بزدلی از خرگوش، غرور از طاووس، نرمی از آغوش طوطی، سختی از خاره، شیرینی از انگبین، سنگدلی از پلنگ، گرمی از آتش، سردی از برف، پرگویی از زاغ، زاری از فاخته، دورویی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد.

پس از هفته ای مرد نزد خدا باز آمد و گفت: “خدایا این که به من داده ای زندگی بر من تباه کرده. پیشه اش پرگویی است. دمی مرا به خود وا نمی‌گذارد، آزارم می دهد، مدام نوازش می‌خواهد، دوست دارد همیشه سرگرم‌اش کنم، بی‌خود می‌گرید، تنها کارش بیکاری است. آمده‌ام پس‌اش دهم. زندگی با او برایم امکان پذیر نیست. از من باز ستانش.”

خدا گفت: “باشد” و زن را پس گرفت.

پس از هفته ای دیگر مرد دوباره نزد خدا شد و گفت: “خداوندا ! تنهای تنها شده ام. به یاد می‌آورم چگونه برایم آواز می خواند، می‌رقصید، از گوشه چشم نگاهم می‌کرد، با من بازی می‌کرد، به تنم می‌چسبید، خنده اش گوشم را نوازش می‌داد. تنش خرم و دیدارش دلنواز بود. او را به من باز پس ده.”خدا گفت: “باشد” و زن را به او پس داد.

پس از سه روز.. دیگربار مرد نزد خدا شد و گفت: “خدایا! نمی‌دانم چگونه است، اما گویا زحمت او بیش از رحمت اوست؛ پس کرم کن و او را از من باز پس گیر!”

خدا گفت: “دور شو! بس است هر چه گفتی. برو با او بساز!”

 

نتیجه : آقایون محترم و نسبتا محترم لطفا بسوزید و بسازید که همینم از دست بدیم دیگه چیزی برای سرگرمی نداریم . در بیابان لنگه کفشی نعمت است!!!

تبصره : میدونم این متن خیلی تکراریه اما با یه هدف خاصی این پست رو نوشتیم ، باشد عبرتی شود برای آیندگان!

با احترامات فراوان تقدیم به همه ی بانوان و دختران سرزمین آفتاب که خوانندگان و بازدیدکنندگان بلاگ من می باشند . روزتان مبارک.

رندان پیامش داده اند()        link        چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ - آوای سکوت
سال هفتم - شماره دویست و دوازدهم - عشق ، دوستی ، هوس 2

سلام به بهترین دوستان دنیا . کسانی که حس خوب زندگی را به من بخشیدند . شما که با محبت هایتان ، دلداری هایتان اشک شوق را از دیدگانم جاری ساختید .دوستانی که بدون دیدن و شناختن ، محبت برایم فرستادند و با همه ی وجود سعی کردند شرایط را برایم عادی جلوه دهند . شرمنده ی روی ماه همه ی شما هستم و دست همه تان را می بوسم . چند وقت بود که فکر می کردم مرده یا زنده بودنم برای کسی اهمیت ندارد . اما این4- 5  روز فهمیدم در گوشه و کنار این دنیای بزرگ هستند کسانی که با وجود اینکه من را ندیدند و نمی شناسند دلهای بزرگی دارند که هر لحظه آماده ی ابراز محبت و لطف و زنده کردن نور امید در دلهای خسته هستند  . خیلی خیلی از شما ممنونم.

حدود 50 کامنت قابل مشاهده برایم نوشتید و حدود 100 کامنت خصوصی برایم ارسال کردید تا به بنده امید دهید . من جز شرمندگی و دعا چیزی برای تقدیم به شما بزرگواران ندارم .  برای شما آرزوی سعادت و سلامتی دارم و اینکه در کنار کسانی که شما را می فهمند و شما  دوستشان دارید زندگی کنید .

از دوستانی که به دلایلی کامنت هایشان را بنده به صورت خصوصی در آوردم عذر خواسته و امیدوارم بر من ببخشند .

 

ادامه عشق دوستی هوس

به اینجا رسیدیم که عشق کمی با عقل فاصله دارد و البته بعضی از دوستان خلاف این نظر را داشتند . برخی به این نکته اشاره کردن که عشقی که با شناخت حاصل شود بهتر و محکم تر است که البته بنده معتقدم آن چیزی که با شناخت و به تدریج حاصل می شود عشق نیست بلکه دوست داشتن است . عشق در واحد زمان و در لحظه اتفاق می افتد و به تدریج با شناخت بیشتر به بعد منطقی تری می رسد به عنوان دوست داشتن .

ابراز محبت و علاقه یه شخصی که از او خوشمان آمده است ( بدون در نظر گرفتن جنسیت و شرایط عرفی جامعه ) امری بسیار نیک است چرا که انسان ذاتاً موجوی احساساتی و عاطفی است حال چرا برخی از بیان احساستشان خجالت میکشند ( البته من خود یکی از آنها هستم ) نمیدانم !

هوس از دیدگاه برخی یک مقوله ی خارج عادت و دور از ادب و غیر اخلاقی تلقی شده که البته من اینطور فکر نمیکنم . چون هوس اگر در جهت صحیح به کار گرفته شود زندگی لذت بخش تر خواهد بود .  هوس جنبه های مختلفی داشته و محدود به زمان و مکان خاصی نیست .

عشق بعد دیگری دارد که کاملا در جهت مخالف آن قرار دارد و آن نفرت است اما دوست داشتن بعد دیگر با این مفهوم ندارد و به قول خودمان همسایه دیگری دارد به نام دوست نداشتن !

فکر میکنم تا اینجا برای امشب کافی است و بیش از این کسالت آور باشد .

تبصره : با وجود شما دوستان اندیشمند و دانا کانت و ارسطو حالا حالا ها باید در پارکینگ بمانند و بهتر است هزینه ی پارکینگ از آنان اخذ گردد چرا که با این وصف اقامتشان طولانی خواهد بود .

 

رندان پیامش داده اند()        link        چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ - آوای سکوت
سال هفتم شماره دویست و یازدهم - عشق، دوستی ، هوس

عشق ، دوستی ، هوس

مرزبندی میان این مقوله ها بسیار دشوار و نا ممکن به نظر می رسد . گاهی از یکی برای رسیدن به دیگری استفاده می کنیم و گاهی دو تا را با هم تلفیق کرده تا به سومی برسیم . شما به دوست دخترتان می گویید عاشقش هستید تا به هوستان برسد و به عشقتان می گویید دوستش دارید تا باز هم به هوستان برسید یا هوس می کنید دوستتان معاشقه کنید . می بینید که چقدر این مقوله ها به هم وابسته اند . اصولاً انسان اینگونه است . به نظر من از میان این مقولات فقط هوس جنبه ی عام دارد و عشق و دوستی مربوط به خواص است . یعنی شما یک سری افراد خاص را دوست دارید و عاشق یک یا چند نفر خیلی به خصوص هستید اما هوس انجام خیلی کارها ، خوردن خیلی خوراکی ها ، دیدن خیلی صحنه ها و ... را دارید . تا به حال مرزبندی دقیقی مبتنی بر اصول عقلی برای این واژه ها ارائه نشده است که البته دور از انتظار هم نیست چون از میان این سه مقوله فقط دوست داشتن کمی بر مبنای عقل است و عشق و هوس اصولا جایی نمایان می شوند که عقل حاکم نباشد ...

دوست ندارم این بحث همین جا تمام شود ، اما زیاده گویی امری ناپسند است و ادامه را به بعد موکول می کنیم.

تبصره :

اول : لطفاً نگویید که چرا از مباحث سیاسی به یکباره وارد مباحث فلسفی شدیم ، خودمان می دانیم و اینکار تعمدی است چون انسان دارای ابعاد مختلفی است و وقتی بعد فلسفی ما رو می شود کانت و ارسطو و... باید بزنند گاراژ!

دوم : بلاگ قبلی فیلتر شد که خودم میدانم چرا. اما مهم نیست چون از بچگی پدرم همواره می گفت اگر کاری خلاف شرع مرتکب شدی خجالت بکش و من فقط امر به معروف و نهی از منکر کردم شخصی را. ازشما هم ممنونم که مورد لطف و حمایت قرار دادید بنده را.

سوم : اگر تمایل داشتید آدرس لینک بنده را عوض کنید که در اولین فرصت کامنت با آدرس جدید برایتان ارسال می شود .

چهارم : حدود ٧ سال است که مینویسم . دوست دارم تا هفتاد سال بنویسم.

 

رندان پیامش داده اند()        link        جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ - آوای سکوت